دفتر خود را باز می کنم...
با آبرنگ خود یک بهشت خیالی می کشم...
که از خاکش دوستی می روید...
و هرچه دوستی هایش را می چینی ...
دوباره جایش پر می شود....
حالا هر روز صبح...
به دوست یک سبد سلام...
یک سبد مهربانی...
و یک سبد لبخند...
از باغ دوستی ام هدیه می دهم...
تا او شاد شود...
من همین را می خواهم...
همین شادی و لبخندش را...
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۰/۱۲ساعت 10:24  توسط هادی |
برچسب:
نویسنده: سجاد حیدری